من و همسرم در ژانویه 1992 یعنی درست بیست سال
پیش پا به هلند گذاشتیم و زندگی جدیدی رو آغاز کردیم.اگر بخواهم این مدت را در دوجمله
خلاصه کنم باید بگم که: در ده سال
اول بیشتر در جستجوی آرامش، ثبات و معنای
جدیدی برای ادامه زندگی بودیم. و درست ده
سال بعد یعنی در ژانویه 2002 آنکه به ظاهر یافت نمیشد را به چنگ آوردیم: یعنی
زندگی بی مرز و حصار، محبت بی مرز و بوم؛ یعنی رایطه ای بسیارعمیق وپاک با یک
انسان نوپا که نه بر مبنای خاک، که نه برمبنای خون، که نه برمبنای فرهنگ، که نه بر
مبنای نژاد بلکه فقط و فقط بر مبنای یک نیاز بسیار ریشه ای انسانی استوار شده بود.
پس از این واقعهء نیک و شیرین، بتدریج به این نتیجه رسیده ام که خاک، وطن و
فرهنگی که از آن آمده ام هیچیک اصالت ندارند. خود را سعی کردم بی مرز و بوم کنم و
به فرهنگ و نژاد و وطن و مذهب نه بعنوان حقایق ماندنی بلکه واقعیت های تاریخی و
گذرا نکاه کنم.
به این نتیجه رسیدم که: فرهنگ، طبقات اجتماعی، تقسیمات نژادی و کشوری،
نحله های فکری و فلسفی و خلاصه همه نمودهای این حیات انسانی چیزی جز نمایشها و
بروزهای یک نهاد بسیار ریشه ای تر نیستند و خود فی نفسه حقیقتی ندارند. معتقدم که:
آنچه که اصالت داردهمانا خود انسان، نیروی حیاتی اش، و اراده اش برای رشد، شکوفایی
و گسترش سیطره خود بر محیط پیرامون است.
اراده ای که در همه ما بتدریج شکل گرفته و نهفته شده است.
به همین خاطر نه خود را صد در صد یک ایرانی ونه یک هلندی
تمام عیار میدانم؛ بلکه انسانی هستم که بطور اتفاقی در نیمکره شمالی کره زمین متولد شده و نا خواسته زبان و فرهنگ فارسی را
آموخته و رنگ پوستش تا حدودی سفید از کار درآمده و سرانجام بگونه ای کما بیش
اتفاقی (چون امکان دیگری نداشتیم) گذارش به هلند افتاده است.
ودر این میان آنچه که اصالت داشته و همواره در
من باقی مانده است تنها اراده خودم به
عنوان یک انسان، که البته در بدو امر رها از آنچه که بعدا گرفتار و وابسته به آن
شد، پا به این حیات گذاشته و بخشی از اراده و انرژی موجود در این هستی را بخود
اختصاص داده است.
نیرو، اراده و انرژیی که تنها سرمایه من بوده و هست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر